با تمام وجودمان از خدا آرزوی آزادی ایران و جوانان میهنمان را بخواهیم
شرم تان باد اي خداوندان قدرت
شرم تان باد اي خداوندان قدرت
بس کنيد
بس کنيد از اينهمه ظلم و قساوت
بس کنيد
اي نگهبانان آزادي
نگهداران صلح
اي جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اينکه مي باريد بر دلهاي مردم، سرب داغ
موج خون است اين که مي رانيد بر آن کشتي خودکامگي، موج خون
گر نه کوريد و نه کر
گر مسلسل هايتان يک لحظه ساکت مي شوند
بشنويد و بنگريد
بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است
کاندرين شبهاي وحشت سوگواري مي کنند
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي کنند
بنگريد اين کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبياري مي کنند
بنگريد اين خلق عالم را که دندان بر جگر بيدادتان را بردباري مي کنند
دست ها از دستتان اي سنگ چشمان برخداست
گر چه مي دانم
آنچه بيداري ندارد خواب مرگ بي گناهان است،وجدان شماست
با تمام اشک هايم باز نوميدانه خواهش مي کنم
بس کنيد
بس کنيد
فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد!فکر مادرهاي دلواپس کنيد
رحم بر اين غنچه هاي نازک نورس کنيد
بس کنيد!
زنده یاد فريدون مشيری
+
نوشته شده در جمعه یازدهم دی 1388ساعت 5:1 قبل از ظهر توسط سهیلا
|
من و خواسته هام هر چقدر هم که مهم و دست نیافتنی باشیم از بین خواهیم رفت، نه برای به دست آوردن آرزوهات کوتاه بیا و نه برای به دست آوردنشون از خودت و غرورت بگذر، فقط انسان باش همین.....
اینو می دونم که یه روز همه چیز تموم می شه، و چیزی که این روزا خیلی متعجبم می کنه و باور نکردنیه ،آدما و خواسته های ناتمومشونه. پس لطفاً از کشتن و کشته شدن دست بردارید.
مرثیه
خشمگین و مست و دیوانه ست
خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد
باز ویران می کند زود آنچه می سازد
همچو جادویی توانا ، هر چه خواهد می تواند باد
پیل ناپیدای وحشی باز آزاد است
مست و دیوانه
بر زمین و بر زمان تازد
کوبد و آشوبد و بر خاک اندازد
چه تناورهای باراو مند
و چه بی برگان عاطل را
که تکانی داد و از بن کند
خانه ازبهر کدامین عید فرخ می تکاند باد ؟
لیکن آنجا ، وای
با که باید گفت ؟
بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور
وز مسیر جویباران دور
ایانی بود ،مسکین در حصار عزلتش محصور
آشیان بود آن ، که در هم ریخت ، ویران کرد ، با خود برد
ایا هیچ داند باد ؟
مهدی اخوان ثالث
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:26 قبل از ظهر توسط سهیلا
|
تصمیم گرفته بودم یه مدت دست به قلم نشم یا با خودم قهر بودم شاید هم حس نوشتن نداشتم.
زندگی بازی های جالبی داره یه روز می زنه تو باید برقصی روز بعد رخت عزا به تن کنی.
زندگی و تمام آدمای خوبُ و بدٍ این دنیا می تونن بازی کنن و بازی بگیرن اونی که بازی می کنه خوب سواره ولی وای
به روز اونی که نتونه تا آخر بازی بره و.....................
زندگی یه جنبه مثبت هم داره و من و تو از بازی های روزگار خیلی چیزها یاد می گیریم البته ممکن هم
هست یاد نگیریم اما چنگال تیز و برنده این سرنوشت برای نوشتن خوبی ها خیلی وقته که جوهر تموم کرده.
یه خورده از دست خودم و کمی هم اطرافم دلگیرم . نه من برای اونا بسم و نه اونا برای من.
خواب بودم من
مانند بی ثباتی این انعکاس شوم
سرشار از شب و در ابتذال وهم
ایستاده بودم و
هیچ خیالی نداشتم
من
خواب بودم و رویا نداشتم
من
خیس بودم و باران نداشتم
من
مانند شب پری
که سرش گیج نورهاست
پر میزدم ولی
بر هیچ خامُشی سکنا نداشتم
من
مانند کوه یخ
در بیکرانۀ دریا شناور و
تعبیری از خود دریا نداشتم
من
زنده بودم و در انکار زندگی
کاری جز این، به دنیا نداشتم
وقتی که صبح رسید
من هنوز هم
فکری بجز سیاهی شبها نداشتم
تا اینکه آمدی و دستم تو را شناخت
بیدار شدم ولی
هیچ انتظار اینهمه رویا نداشتم
با شکل عشق خویش
مرا رنگ کرده ای
باور کن اینهمه رنگ
من در تمام عمر ، یکجا نداشتم
حالا به من بگو
چه باشم برای تو؟
بی شکل بودم ام همیشه و
این طرح تازه است
من عاشقی نکرده ام، تمنا نداشتم
حالا به من بگو
کجای حادثه ایم و خدا کجاست
من باوری به وسعت اینجا نداشتم
سوزان یگانه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر توسط سهیلا
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3:52 قبل از ظهر توسط سهیلا
|
چون می گذرد غمی نیست
۱- چند روزی رفته بودم مسافرت هم خیلی خوش گذشت بابت اینکه کمی از اتفاقات ریزو درشتی که این چند وقت افتاده بود فاصله گرفتم و تونستم به خودم فکر کنم و بد از این جهت که (کبری) توی این سفر خانوادگی با ما نبود و جاش خیلی خالی بود.اولین جایی که تو شهر همدان ازش دیدن کردیم غار علی صدر بود و واقعاْ زیبا و شگفت انگیز.اونجا انقدر به خدا نزدیکی که دستتو دراز می کردی لمس می شد و واقعاْ خدا قدرت عجیبی داره

۲- یه روزی همش به این فکر می کردم که اگر قرار باشه من هم مثل خیلی ها بی قید و بی تفاوتو بی رگ باشم اونوقت چه اتفاقی می افته؟ البته براش جوابای زیادی پیدا کردم.! دوست دارم شما هم نظرتونو بگید اگر قرار باشه ما آدما نسبت به دو رو ورمون بی تفاوت باشیم واقعاْ چه اتفاقی از نظر شخصیتی برامون می افته؟
۳- حتماْ این روزا برام دعا کنید خیلی احتیاج دارم.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سهیلا
|
سالي كه نكوست از بهارش پيداست
سه شنبه 14/3/1387 ساعت 5/3 صبح يكي از پاك ترين انسان هاي روي زمين از دست رفت و ما فقط نظاره گر جان دادن بي جانش بوديم.دختر خالم بعد از 6 سال مبارزه با سرطان فوت كرد و تمامه آرزوهاش زير خلوارها خاك رفت.به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر مراقب كساني باشم كه دوستشون دارم و وقتي از دستشون دادم حسرتي وجود نداشته باشه.
حتي زندگي هم مرا به ورطهْ نابودي مي كشاند، افسوس نه خيالي براي پرواز ونه سودي براي ماندن آرزوها باقي ست.
دل من اگر نشكند ، پس چگونه درك خواهد شد؟
لذت، نغمهْ آزادي است،
اما آزادي نيست.
لذت، شگوفايي اميال شماست،
اما ميوهْ آن نيست .
ژرفايي است كه به بلندا مي خواند ،
اما ، نه ژرف است، نه بلند!
شعري كه عزيز دلم خيلي دوست داشت و تصميم داريم همين شعر روي سنگ قبرش حك بشه
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط سهیلا
|