موضوع جالبی بود که تفاهماتش از همه چی جذابتر بود ، اینکه تو در مورد چیزی حر ف بزنی که تو دنیای ما شبیه یه خیاله و خیلی هم آرمانی، بیشتر تو قصه ها پیدا می شه تا اینجا تو دنیای ما ...
البته این بحث نقطه های نا مشترک زیادی داشت ، انقدر نامشترک که از مسیر خودش منحرف نشد مثل قطاری می موند که سوزنبانش هرگز مسیری تغییر نداد.
اینکه عشق ، عشق شده، قابلیت بزرگ کردن افراد تو ذهن ماست و ربطی به احساسات و عواطفمون نداره همه چی نشات گرفته از منطقه ... فقط می خندم به این حرفای امروزی، حرفای منطقی، حرفای سنگی ،ح ر ف ا ی ی ی ی ی
عشق تو یه جمله: هر کس با هر دیدگاهی هر مذهبی هر ایدئولوژی عاشق می شه چون اون چیزی که آدمارو آدم می کنه عشقه.
قراره به این مطلب یه شعر اضافه بشه یعنی قرار بود ولی هنوز به دستم نرسیده اون چیزی که این مطلبو معنا دار می کنه اون شعر (قول داده شده) که زودتر به دستم برسه.
اینکه آدما تغییر رویه میدن و میرن به سمت همه فکر گرایی و فرآموش می کنن روزی این قلب تو سینه اونا هم تپیده در واقع نوعی فرار کردن از خواسته های قلبیشونه. چون عقل همیشه راه های ساده ای رو انتخاب می کنه که رسیدن بهش کار زیاد مشکلی هم نیست .
تو دنیای ما مقاله های زیادی در مورد نوع انجام کارها و منطقی فکر کردن نوشته و منتشر می شه و هممون روزانه بارها و بارها به دنبال انجام کارها به روش منطقی هستیم و ...
چند درصد از مطالب دنیای ما بر اساس احساسات نوشته می شن ، در واقع هیچی چون وجود خارجی نداره ، چون مشکل با قلب و روحت کارها رو انجام بدی ، چون این قلبه نه یه چیز مکانیکی مثل عقل.
تمام این حرفا از یه بحث ساده شروع شد که جوابش توی همون شعر...
عاشق باشید
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکولی شاد در چشمان توست ، هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارد دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست ، هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت می دارم
آخه چرا دروغ
وقتی میشه خیلی راحت راست گفت و مثل مرد منتظر عواقب راستگویی نشست چه لزومی داره هزارتا دروغ که معلوم نیست به چه هدفی گفته می شه بافت به هم و تحویل داد.
نمی فهمم چه لزومی داره ...
ما از هر کس یه ذهنیتی داریم .حالا خوب یا بد
اونی که بد خوب همیشه بد می مونه و هیچ کدوم از کاراش جذابیت نداره هر کاری هم که کنه برای ما همون آدمه ولی خدا نکنه از یه خوب رودست بخوری تمام کاراش می ره زیر ذره بین و بهمت می ریزه مخصوصا اگر غیر انسانی باشه مثل گفتن دروغ.
بدترین حالت که در این مواقع پیش می یاد از بین رفتن اون ذهنیت نسبت به اون دوست و یا هر چیز دیگه که اسمشه پیش می یاد و تو به معنی واقعی می خوری زمین ...ای بابا ما چی فکر می کردیم و چی شد...
کاش آدما می فهمیدن که قیمت به دست آوردن یه دوست خوب چقدر گرونه و از دست دادنش چقدر ارزون و راحت٬ کاش یاد می گرفتیم که به هر قیمتی که شده چیزهای با ارزش زندگیمون حفظ کنیم و به این راحتی از دستشون ندیم اونم به خاطر یه ...
پی نوشت: به نام دوست ( انسان هایی که به ذخایر ارزشمند زندگیشان چشم می بندند)
دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته-
بيازارد !
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم .
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت !
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
فریدون مشیری
من تو زندگیم حتی ...
خیلی شاکیم از همه ی آدمایی که فکر می کنن توی این دنیای بی حساب و کتاب برای خودشون کسی هستن می تازن و می تازونن هر چی پیرامونشون می بینن له می کنن رد می شن و می رن .
کاش منم می تونستم مثل این آدما باشم له کنم و خورد کنم و رد شم و پشت سرمم نگاه نکنم به قول یکی به همون خدا که اونا راحت ترن.
هر چی بیشتر جلو می رم درهای بسته پیش روم بیشتر و بیشتر می شن انگار هر چی می دویی کمتر می رسی کمتر نتیجه می گیری .مشکلاتت هر روز بیشتر و بیشتر می شن و خدا نکنه یه قلب شکننده داشته باشی که با هر تقی یه ترک بر می داره به اندازه هیکلت که هر چی چسب کاریش کنی دیگه قبلش نمی شه.
هر چی بیشتر فکر می کنم نمی تونم درک کنم که دنبال چی می گردن و به چی دلشون خوشه که می تازن و می تازونن.البته من به همین قلب ترک ترک خوردم می نازم چون یاد گرفته از هر ترکش که روی جسمش افتاده برای نشون دادن محبتش استفاده کنه که به همون خدا تنها چیز ارزشمند دنیا همینه و بس...
مرغ دريا بادبان هاي بلندش را
در مسير باد مي افراشت !
سينه مي سائيد بر موج هوا،
آنگونه خوش، زيبا
كه گفتي آسمان را آب مي پنداشت!
یه چیزی هست مثل حس تعلق مثل ح . س وابستگی حس...........
وقتی دوری از تمام روزهایی که پشت سر موندن و رد شدی و برنگشتی نگاه کنی جا مونده هارو خیلی سخته که بعد از تمام پشت سر گذاشتن ها بر گردی و جای پاشونو که به عمق زندگیت نگاه کنی و به خودت بگی این روزا از اون روزاست که دوست داشتم یه بار دیگه تکرار بشه و گلچینشون می کنی میزاری کنار تا روز دلتنگی هات زیرو روشون کنی تا چیز به درد بخوری از توشون در بیاد تا بشه تسکین روزای تنهایی و امروزت بعدم یه آه ه ه ه ه ه ه از ته دل می کشی و می گی "هه" چه روزایی بود یادش بخیر و بعدش دوباره می ندازیشون یه گوشه تا فردایی دیگه روزی روزگاری به دردت بخوره و دوباره بگی آ ه ه ه ه ه ه چه روزایی بود یادش بخیر.
البته این کار خالی از لطف نیست و مزایای خودشو داره و همینطور ضر ضر ضرر های خودشو ...
وقتی نکنی و رد نشی اون از تو رد می شه و جا موندی تو همون روزا ... همون روزا ...
این نوستالجی خاطره ها عجب حکایتی داره و عجیب حسی به آدم میده مثل این می مونه که زنگ مردم و بزنی در ری البته اگر شانس بیاری و گیر نیافتی که اگرافتادی کارت تمومه این خاطره ها هم همچین حکمی دارن گیرشون که افتادی نمی تونی خلاص شی.
به جست و جوي تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوي تو
در معبر بادها مي گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي
كه آسمان ابر آلوده را
قابي كهنه مي گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالي
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگي
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجي در آمدي:
بايسته وآزانگيز
گنجي از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...
احمد شاملو
امروز یک کم وقت اضافه آوردم و یه سری به وبلاگ دوستان زدم با نهایت تاسف کرگدن عزیز مارو برای بازی دعوت نکردن حداقل برای اینکه انگیزه هم داده باشید یه گوشه چشمی به ما بندازید و تشویقمون کنید تا زود به زود به این صفحه مجازی بیایم و مطلب بزاریم در هر صورت منم با پرویی تمام با اینکه کسی دعوتم نکرده به نشانه اعتراض خودم خودمو دعوت می کنم و بازی شروع می شه:
آرزوها:
منم تو مقاطع مختلف زندگیم آرزوهای مختلفی داشتم که البته هیچ کدومشون زیاد جدی نبودن وفقط شبیه آرزوهای کاغذی بودن که به مرور زمان فرسوده شدن و از بین رفتن در حال حاضر بزرگترین آرزوم اینکه تن سالم داشته باشم که از همه چیز تو این دنیا بهتره اینو بدون اغراق می گم.
عادت ها:
۱- از بدترین عادت های من زیادی روک بودنم که گاهی اوقات انقدر شورشو در می یارم که طرف مقابل می مونه چی بگه...(البته اضافه کنم هیچ وقت نمی خوام از این عادت بد دست بر دارم چون بعضی ها حقشونه)
۲- یکی دیگش که واقعاْ تبدیل به معضل بزرگی شده و دیگه خودمو خسته کرده استفاده از سه ماسک صورت که یک روز در میون استفادشون می کنم و تبدیل به وسواس شده که اگر عقب بیافته دچار عذاب وجدانی می شم که بیا و ببین...
۳- از عادت های دوست داشتنیم که خودم از انجامش لذت می برم گوش دادن به موزیک در اتوبوس و راه خونه است لذتی وصف ناشدنی به آدم می ده و اگر یک روز هنسفریم همراهم نباشه واقعاْ دیوونه می شم.
پی نوشت: گاهی بد نیست آدما اعتراف کنن اشتباه کردن حداقل خودشونو مورد امتحان قرار دادن که چقدر در شرایط مختلف شجاعت دارن.