تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

 

سالي كه نكوست از بهارش پيداست

 

سه شنبه 14/3/1387 ساعت 5/3 صبح يكي از پاك ترين انسان هاي روي زمين از دست رفت و ما فقط نظاره گر جان دادن بي جانش بوديم.دختر خالم بعد از 6 سال مبارزه با سرطان فوت كرد و تمامه آرزوهاش زير خلوارها خاك رفت.به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر مراقب كساني باشم كه دوستشون دارم و وقتي از دستشون دادم حسرتي وجود نداشته باشه.

 

حتي زندگي هم مرا به ورطهْ نابودي مي كشاند، افسوس نه خيالي براي پرواز ونه سودي براي ماندن آرزوها باقي ست.

 

          دل من اگر نشكند ، پس چگونه درك خواهد شد؟

لذت، نغمهْ آزادي است،

اما آزادي نيست.

لذت، شگوفايي اميال شماست،

اما ميوهْ آن نيست .

ژرفايي است كه به بلندا مي خواند ،

اما ، نه  ژرف است، نه بلند!

 

شعري كه عزيز دلم خيلي دوست داشت و تصميم داريم همين شعر روي سنگ قبرش حك بشه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

نميدونم چي باعث مي شه كه زموني از تمام دنيا سير ميشي و حتي حوصله ي خودتم نداري ولي

تنها چيزي كه هميشه من و شما رو تسلي مي ده و نمي زاره زياد تو خودمون غرق بشيم زندگي و

باز هم زندگيه، هر چند شايد گاهي اوقات از همه چيز دلخور باشيم اما چون مي گذرد غمي نيست،

نگاه من با وجود اتفاقات ريزو درشتي كه ممكنه برام اتفاق بيافته ، نگاهي خوب و گاهي هم همراه

با ...................................

در اين بن بست 

دهان‌ات را مي‌بويند

مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند

  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را

کنار ِ تيرک  ِ راه‌بند

تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

در اين بُن‌بست  ِ کج‌وپيچ  ِ سرما

آتش را

 به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

 فروزان مي‌دارند.

 به انديشيدن خطر مکن.

     روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

 آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کُشتن  ِ چراغ آمده است.

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

  روزگار ِ غريبي‌ست ، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان .

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

کباب  ِ قناری

بر آتش  ِ سوسن و ياس  

  روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست

سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

                                                                                           احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:25 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

به آنچه درست است عمل کن، اگرچه جهان ویران شود.  کانت

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ، ماجرا جویی خود را آغاز کرد اما از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود

می خواست،تصمیم گرفت بتنهایی از کوه بالا برود.
تاریکی شب بلندیهای کوه را تماما در بر گرفت ومرد هیچ چیز را نمی دید.
ابر روی ماه و ستاره ها را نیز پوشانده بود.
همه چیز سیاه بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ی کوه ، پایش لیز خورد.
و در حالی که به سرعت سقوط می کرد ، از کوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید.و احساس وحشتناک مکیده شدن به

 وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد.
اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. ودر این لحضه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد : خدایا کمکم کن!.
ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟"
ای خدا نجاتم بده!
واقعا باور داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
البته که باور دارم!
اگر باور داری طنابی که به دور کمرت است را پاره کن .....
مرد سکوت کرد و اندیشید و بعد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوه نورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از یک طناب آویزان بود و

 با دستهایش محکم طناب را گرفته بود........... در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت .


وشما چقدر به طنابتان وابسته اید؟
و چقدر به آن ندای آسمانی ایمان دارید؟

 

                                                                                                                                  ا.ی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

يكسال با تموم بدي ها و خوبي هاش داره تموم مي شه و چند چيزو از اين سال كه براي من اصلاً خوب نبود ياد گرفتم .

۱- با تمام بدي ها و خوبي هاي آدما اونارو همينطوري كه هستن قبول كنم.

۲- ياد گرفتم كه تنهايي و بي كسي از همه چيز بدتر و زجرآورتره و اگر زماني خواستم از تنهايي در بيام سراغ هيچ بني بشري نرم و مستقيم برم پيش خودش (الله).

۳- نه براي خودم در اين سال وقت گذاشتم و نه براي آرزوها و خواسته هام .من ،آرزوهام ، خنده هام ، شاديام ،سرزندگيم ، و خيلي چيزاي ديگه كه مال من بودن حالا اثري ازشون نيست.مي خوام بدون نگاه كردن به پشتم و تمام اتفاقات ريزو درشت امسال راهمو ادامه بدم .

۴- از همه مهمتر بهم ياد داد كه عشق تنها داراييه با ارزش منه كه هيچوقت تنهام نذاشته و نمي زاره و تنها چيزي كه منو توي اين سال سياه تسكين ميده دوست داشتن آدما بدون قيد و شرطه و با جرأت مي تونم بگم كه اين ويژگي تو كمتر كسي پيدا مي شه و من اونو دارم.

يه ساله ديگه داره با تمام تازگيش مي ياد،يا خيلي شاد مي شيم يا خيلي ناراحت ، اگر شاد شديم آرزو كنيم كه براي ديگران هم وضع به همين زيبايي باشه و اگر ناراحت شديم توي ناراحتي غرق نشيم و به اين فكر كنيم كه امسال هم بگذرد.................

 

پيشاپيش عيد به تمام دوستان تبريك مي گم و يادتون نره سال تحويل منم دعا كنيد.

  

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛

 

و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

 

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌

 

گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 

و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جستجو را نخواهد يافت .

 

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي

 

نخواهد ديد؛جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،

 

هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

 

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

 

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي

 

در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

 

 حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

 

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

 

و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد

 

و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

 

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.

 

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌ هاست!!!...

 

اين مطلبو از طرف يكي از دوستانم كه از آشنايي با اون خيلي خوشحالم مي زارم و براش آرزوي موفقيت مي كنم........................................................................ابوالفضل يزدي

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

برف !

 

آری برف

    به مثال زنی باکره

 

که به رد پای اولین مرد غریبه اما عاشق...

          به قضاوت بی عدل چشمان سرخ دور از برف

 

چونان زشت می گردد

      که گویی

عمریست، دخل، با قحبگی پر می کند به روسپی خانه!

 

آری

    

 این است سرنوشت زن باکره نزد مردمان سرخ چشم شهر من ...

   آری برف

سرنوشت این است ...

 

 

نوشته یکی از دوستان خوبم که به خوش قلبی اون کمتر کسی رو دیدم.

                                                                                         پدرام نظری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

سر تا پا گریه بودی از دهان هيچ کس نمی افتادی

رنگ زندگی ندیده

    آدم رویاهای پری

صبح زود از خانه بیرون میزدی

    آدم بودی

    آدم رویاهای پری

ندیده و نشنیده عاشق تمام هیکل هیاکل

بیچاره پری

جرات دوست داشتن نداشت

می شنید و می شنید و....

تمام روز فالگوش لحظه های ناب زندگی

بیچاره پری           دوست می  دا   شت

تن زده به آبی نه چندان سرد ناله می کرد ناله...

شنیده بود آنان روی زمین

ساخت دست خدا

آدمند    آدم

شنیده بود فصل های روی زمین حبابان دریا

از نسل هوا

رویای به یاد ماندنی قرنها رنج و زحمتند

شنیده بود ....

 

                                                                    تیر ۸۲

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط سهیلا   | 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 
که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

                                                                                                     مهدی اخوان ثالث

                          

خدایش با او صحبت کرد ....

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه و همه جا»


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

دوستی 

 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

 

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

 

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

 

                                                              فریدون مشیری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 5:48 قبل از ظهر  توسط سهیلا   | 

 

عروسک کوکی

بیش از اینها ، آه ، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند

میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان،ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ،بر قالی
در خطی موهوم،بر دیوار
میتوان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید

میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده،اما کور،اما کر

میتوان فریاد زد
با صدائی سخت کاذب،سخت بیگانه
"دوست میدارم"
میتوان در بازوان چیرهء یک