|
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
|
بگذار زمین دهان باز کند
تورا ببلعد
غبار روی آیینه را پاک کند
و تو را از وضعیتی دیگر به حالت عادی در آورد
نگاه گریزوار صدایت ، تنش تیز دستانت
و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد
صدایت می کنند یوسف ( می آیی بازی )
ونمک روی زخمی باز می پاشند
فردا را چه کنم ندانسته و نیامده
صدایت می کنند یوسف ( ... می آیی )
تو را چه کنم دستهای فرم داده ات را فراموشی نیست
گریزی بزن ، راهی باز کن ، فرصتی بده
صدایت می کنند یوسف...........
و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد
کدام سایه از کنار دیوار جای پای تورا تکرار می کند
کدام افسانه ، کدام راز نهفته ، کدام بوسه ، کدام لب
تکرار یوسف را تداعی می کند
صدایت می کنند یوسف ( توپ برای بازی لایی خرده است )
می آیی...
اردیبهشت 85