تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

بگذار زمین دهان باز کند  

 

تورا ببلعد

 

غبار روی آیینه را پاک کند

 

و تو را از وضعیتی دیگر به حالت عادی در آورد

 

نگاه گریزوار صدایت ، تنش تیز دستانت

 

و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد

 

صدایت می کنند یوسف ( می آیی بازی )

 

ونمک روی زخمی باز می پاشند

 

فردا را چه کنم ندانسته و نیامده

 

صدایت می کنند یوسف ( ...    می آیی   )

 

تو را چه کنم دستهای فرم داده ات را فراموشی نیست

 

گریزی بزن ، راهی باز کن ، فرصتی بده

 

صدایت می کنند یوسف...........

 

و کدام بوسه از لبانت یاد تورا به ابد می برد

 

کدام سایه از کنار دیوار جای پای تورا تکرار می کند

 

کدام افسانه ، کدام راز نهفته ، کدام بوسه ، کدام لب

 

تکرار یوسف را تداعی  می کند

 

صدایت می کنند یوسف ( توپ برای بازی لایی خرده است )

 

می آیی...

 

 

 

                                                              اردیبهشت 85

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط سهیلا   |