|
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
|
الان ديگه خونه نن جون انقدر قشنگ شده كه دلمون نمياد تنهاش بزاريم . يك هفته هم كار كرديم هم خنديديم هم عصباني شديم اما به تمام دردسرش مي ارزيد . وقتي كار تموم شد باورمون نمي شد كه ما چهار نفر تمام اين سه طبقه رو رنگ زديم البته هر كاري كه روزايه ديگه توي خونه عزيز ممنوع بود اون يك هفته آزاد شده بود نوار گوش دادن ، شلوغ كردن و خيلي چيزايه ديگه كه قبلاً حتي فكر كردن بهش هم دورازذهن بود اونم تو خونه عزيز خوب كارش گير ما بود والا صبر نمي كرد... آخرين روزم كه كارا تموم شده بود جول و پلاسمون و جمع كرديم و يه يادگاري روي ديوار پشت بوم نوشتيم كه يادمون نره چه بلايي سرمون اومد خوب پزشم براي عزيز موند كه نوه هاش تمام اين كارارو انجام دادن براي ما هم .......
الان ديگه هر كي رفته پي كار خودش ، عزيز هم تنها شده و هر شب سعي مي كنم اگر خسته نبودم و حالشو داشتم بهش زنگ بزنم و احوالشو بپرسم . خودش كه مي گه تا الان اينقدر خوشحال نبوده اميدوارم هميشه زنده و سلامت باشه
خيلي دوستش دارم
فاصله اي تا فردا نيست
مي آيد و مي رود
مي آيد و مي رود
و حالا فرداست!!!
فرداها و فرداها و فرداها
غمگين مي شوم
چيزي به تمام شدن بافتني مادربزرگ نمانده
و آنگاه كه آخرين رج به اتمام رسد
غمي بزرگ سر تاسر بلوز را مي پوشاند
مادربزرگ هم به فردا و فردا و فردا مي انديشد
نگاهش همچو بلورهاي شفاف مي ريزد .
و حالا فرداست ......