تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
 

فقط تا فردا فرصت بود

نگاهش پنجره ها را می شمرد

و پاهایش ضربه زمین می شد

فردا هم که می آمد فرقی نمیکرد

و باز نگاهش

پاهایش

برای یکی شدن بی قرار

ریتم چشمها شمارش پنجره پاها و

ضربه ها

چه نتی برای یک آواز برای خواندن

فراموش نمی کنم فردا بود

آن فرصت آمده

از دست رفته

و لی باز هم پاها و ضربه ها دنبال

ثانیه ها می دویدند و می دویدند

آخرش چه

باز هم فرصت ها و فرداها و ضربه ها

برای ریتمی دوباره

 

                                                                                    دی 81

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سهیلا   |