|
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
|
فقط تا فردا فرصت بود
نگاهش پنجره ها را می شمرد
و پاهایش ضربه زمین می شد
فردا هم که می آمد فرقی نمیکرد
و باز نگاهش
پاهایش
برای یکی شدن بی قرار
ریتم چشمها شمارش پنجره پاها و
ضربه ها
چه نتی برای یک آواز برای خواندن
فراموش نمی کنم فردا بود
آن فرصت آمده
از دست رفته
و لی باز هم پاها و ضربه ها دنبال
ثانیه ها می دویدند و می دویدند
آخرش چه
باز هم فرصت ها و فرداها و ضربه ها
برای ریتمی دوباره
دی 81