تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني -
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

نيمه شب بود و غمي تازه نفس ،

ره خوابم زد و ماندم بيدار.

ريخت از پرتو لرزنده شمع

سايه دسته گلي بر ديوار.

     ***********

همه گل بود ، ولي روح نداشت

سايه اي مضطرب و لرزان بود

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

گوئيا مرده سرگردان بود!

      ***********

شمع ، خاموش شد از تندي باد ،

اثر ازسايه به ديوارنماند!

كس نپرسيد كجا رفت ، كه بود ،

كه دمي چند دراينجا گذراند!

       ***********

اين منم خسته درين كلبه تنگ

جسم درمانده ام  از روح جداست

من اگر سايه خويشم ، يارب ،

روح آواره من كيست ، كجاست ؟

 

 

چراغي در افق

به پيش روي من ، تا چشم ياري مي كند ، درياست.

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست.

در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش

غمم دريا ، دلم تنهاست ،

           ************

وجودم بسته در زنجيرخونين تعلق هاست !

خروش موج با من مي كند نجوا ؛

- كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت...

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت...

            ************

مرا آن دل كه بر دريا زنم نيست

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست

اميد آنكه جان خسته ام را

به آن ناديده ساحل افكنم نيست.

 

 

 

به ياد فريدون مشيري ( كه اولين باربا يكي از دوستان خوبم سر خاکش رفتم از تو ممنونم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط سهیلا   |