تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني -
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

يكسال با تموم بدي ها و خوبي هاش داره تموم مي شه و چند چيزو از اين سال كه براي من اصلاً خوب نبود ياد گرفتم .

۱- با تمام بدي ها و خوبي هاي آدما اونارو همينطوري كه هستن قبول كنم.

۲- ياد گرفتم كه تنهايي و بي كسي از همه چيز بدتر و زجرآورتره و اگر زماني خواستم از تنهايي در بيام سراغ هيچ بني بشري نرم و مستقيم برم پيش خودش (الله).

۳- نه براي خودم در اين سال وقت گذاشتم و نه براي آرزوها و خواسته هام .من ،آرزوهام ، خنده هام ، شاديام ،سرزندگيم ، و خيلي چيزاي ديگه كه مال من بودن حالا اثري ازشون نيست.مي خوام بدون نگاه كردن به پشتم و تمام اتفاقات ريزو درشت امسال راهمو ادامه بدم .

۴- از همه مهمتر بهم ياد داد كه عشق تنها داراييه با ارزش منه كه هيچوقت تنهام نذاشته و نمي زاره و تنها چيزي كه منو توي اين سال سياه تسكين ميده دوست داشتن آدما بدون قيد و شرطه و با جرأت مي تونم بگم كه اين ويژگي تو كمتر كسي پيدا مي شه و من اونو دارم.

يه ساله ديگه داره با تمام تازگيش مي ياد،يا خيلي شاد مي شيم يا خيلي ناراحت ، اگر شاد شديم آرزو كنيم كه براي ديگران هم وضع به همين زيبايي باشه و اگر ناراحت شديم توي ناراحتي غرق نشيم و به اين فكر كنيم كه امسال هم بگذرد.................

 

پيشاپيش عيد به تمام دوستان تبريك مي گم و يادتون نره سال تحويل منم دعا كنيد.

  

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛

 

و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

 

نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌

 

گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

 

و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي .

 

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جستجوي‌ آني، همين‌جاست .

 

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است،

 

او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جستجو را نخواهد يافت .

 

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جستجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي

 

نخواهد ديد؛جز آن‌ كه‌ بايد.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود . هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،

 

هزار سالِ‌ بالا و پست.

 

مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

 

به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود .

 

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت .

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

 

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم .

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي

 

در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

 

 حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست.

 

و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد

 

و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد

 

و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !

 

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم.

 

و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌ هاست!!!...

 

اين مطلبو از طرف يكي از دوستانم كه از آشنايي با اون خيلي خوشحالم مي زارم و براش آرزوي موفقيت مي كنم........................................................................ابوالفضل يزدي

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سهیلا   |