|
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
|
سالي كه نكوست از بهارش پيداست
سه شنبه 14/3/1387 ساعت 5/3 صبح يكي از پاك ترين انسان هاي روي زمين از دست رفت و ما فقط نظاره گر جان دادن بي جانش بوديم.دختر خالم بعد از 6 سال مبارزه با سرطان فوت كرد و تمامه آرزوهاش زير خلوارها خاك رفت.به اين نتيجه رسيدم كه بيشتر مراقب كساني باشم كه دوستشون دارم و وقتي از دستشون دادم حسرتي وجود نداشته باشه.
حتي زندگي هم مرا به ورطهْ نابودي مي كشاند، افسوس نه خيالي براي پرواز ونه سودي براي ماندن آرزوها باقي ست.
دل من اگر نشكند ، پس چگونه درك خواهد شد؟
لذت، نغمهْ آزادي است،
اما آزادي نيست.
لذت، شگوفايي اميال شماست،
اما ميوهْ آن نيست .
ژرفايي است كه به بلندا مي خواند ،
اما ، نه ژرف است، نه بلند!
شعري كه عزيز دلم خيلي دوست داشت و تصميم داريم همين شعر روي سنگ قبرش حك بشه