|
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم
|
باران ! سرود ديگري سر كن !
من نيز مي دانم كه در اين سوك
ياران را
ياراي خاموشي گزيدن نيست.
اما تو مي داني كه در اين شب ،
ديوارهاي خسته را
تاب شنيدن نيست .
من نيز مي دانم كه ياران شقايق را
دستي به نفرين
از ستاك صبح پر پر كرد
من نيز مي ددانم كه شب افسانه خود را
در كوش بيداران مكرر كرد .
اما نمي گويم :
ديگر نخواهد رست در اين باغ
خونبرگ آتشبوته اي
چون قامت ياد شهيدانش
يا گل نخواهد داد ،
پيوند دست نااميدانش .
باران ! سرود ديگري سر كن !
شعر تو با اين واژگان شسته
غمگين است .
ترجيع محزون تو ،
امشب نيز
چون ترجيع دوشين است.
شعري به هنجاري دگر بسراي
آواي خود را پرده ديگر كن .
باران ! سرود ديگري سر كن .
تهران ، آذر 1344 دكتر شفيعي كدكني