تبليغاتX
هنوز ........... ميدوني -
تو میدانی رسیدن چه لذتی دارد ...... من از آن لحظه می گویم

تصمیم گرفته بودم  یه مدت دست به قلم نشم  یا  با خودم قهر بودم  شاید هم حس نوشتن نداشتم.

زندگی بازی های جالبی داره یه روز می زنه  تو  باید برقصی روز بعد رخت عزا به تن کنی.

زندگی و تمام آدمای خوبُ و بدٍ این دنیا می تونن بازی کنن و بازی بگیرن  اونی که بازی می کنه خوب سواره ولی وای

به روز اونی که نتونه تا آخر بازی بره و.....................

زندگی یه جنبه‌  مثبت هم داره  و       من و  تو        از بازی های روزگار خیلی چیزها یاد می گیریم البته ممکن هم

هست یاد نگیریم اما چنگال تیز و برنده این سرنوشت برای نوشتن خوبی ها خیلی وقته که جوهر تموم کرده.

یه خورده از دست خودم و کمی هم اطرافم دلگیرم . نه من برای اونا بسم و نه اونا برای من.

خواب بودم من

مانند بی ثباتی این انعکاس شوم

سرشار از شب و در ابتذال وهم

ایستاده بودم و

هیچ خیالی نداشتم

من

خواب بودم و رویا نداشتم

من

خیس بودم و باران نداشتم

من

مانند شب پری

که سرش گیج نورهاست

پر میزدم ولی

بر هیچ خامُشی سکنا نداشتم

من

مانند کوه یخ

در بیکرانۀ دریا شناور و

تعبیری از خود دریا نداشتم

من

زنده بودم و در انکار زندگی

کاری جز این، به دنیا نداشتم

وقتی که صبح رسید

من هنوز هم

فکری بجز سیاهی شبها نداشتم

تا اینکه آمدی و دستم تو را شناخت

بیدار شدم ولی

هیچ انتظار اینهمه رویا نداشتم

با شکل عشق خویش

مرا رنگ کرده ای

باور کن اینهمه رنگ

من در تمام عمر ، یکجا نداشتم

حالا به من بگو

چه باشم برای تو؟

بی شکل بودم ام همیشه و

این طرح تازه است

من عاشقی نکرده ام، تمنا نداشتم

حالا به من بگو

کجای حادثه ایم و خدا کجاست

من باوری به وسعت اینجا نداشتم

 

                                                                                                     سوزان یگانه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 4:54 قبل از ظهر  توسط سهیلا   |